خسته ام. سرم درد مي كند. تمام شب بيدار بودم از درد. مي داني؟ اين پريشاني را هيچ شانه اي نمي خواباند و خون اين زخم كهنه را هيچ ضمادي بند نمي آورد. بي قرارم. خسته ام. سرم درد مي كند. خسته ام از صداي خنده هاي خودم وقتي كه مي خواهم كسي از تو نپرسد. از من هم نپرسد.
تا هيچ كس نداند عقربه ها هم از اين چرخش مداوم به نفس نفس افتاده اند اما زمان نمي گذرد. زمان را يادت هست؟
همان كه قرار است تو را از من و مرا از خودم بگيرد و به جايش چيزي بگذارد كه شكل آسايش باشد.
نمي گذرد و من هي دست مي برم به چيدن واژه هايي كه دور و دورتر مي شوند بر بالاي آخرين شاخهُ درخت نانوشته اي در دوردست. من هي راه مي روم و ننويسم و ننوشته ام ريسمان مي شود و شبها بر شاخه اي نزديك, دستي ناپيدا روزهاي مرا به دار مي آويزد تا نرسند و زمان نگذرد و تو باشي و من باشم و چيزي كه شكل درد است.
كم كم دارم از اين سكوت سنگين مي ترسم. براي همين است كه كتابها را رونويسي مي كنم و بلند بلند مي خوانم تا يك واژه پيدا كنم به شكل نام تو.
پی نوشت : من از ظهر تا حالا اين جا نشسته ام. تبدار و خاموش. دلم مي خواهد به يك جايي نگاه كنم كه جای خالي تو نباشد...
لینک ثابت پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 22:0  امیر |
امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز ِ دیگری را با خود می آورد
تا من دو باره آن را
بسپارمش به باد ….
“فریدون مشیری”
لینک ثابت دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 22:0  امیر |
انگار ساعت خوابيده است اما من بيدارم. خوابم نمیبرد. مثل هميشه كم و بد خوابيدهام. اما حالا دارم سوت میزنم و كتری برقي را روشن میكنم. هوا آفتابی نيست اما باران هم نمیآيد. دست و صورتم را میشويم. مسواك میزنم. زمزمه میكنم و لبخندی تحويل چشمان بزرگ اندوهگين و غمخند لبان پريدهرنگ كسی میدهم كه در آينهی بامدادی من نمايان است .
روزگاری من و دل ساكن كويی بوديم
ساكن كوی بت عربدهجويی بوديم
عقل و دينباخته ديوانهی رويی بوديم
بستهی سلسلهی سلسلهمويی بوديم
ساعت سر جايش مانده است. عقربهها هنوز بیحركتند. ليوان سفالی پر از شيرقهوه است. دو تا بيسكوييت هم كنارش میگذارم و خوان گستردهی نعمت.
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزهزنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت
كاغذها و قبضها و رسيدها و مجلهها و کتابها را مرتب میكنم. سوت میزنم تا صدای خشخشی كه در سرم میپيچد نشنوم. گاهي گمان میبرم خرچنگی يا چه میدانم عقربی در سرم لانه كرده است. خوب است يك كتاب فالبيني بخرم و ببينم اين چه برجیست كه در آن هم خرچنگ هست و هم عقرب. آن وقت شايد سرم درد نگيرد .
عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او
داد رسوايی من شهرت زيبايی او
بس كه دادم همه جا شرح دلارايی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشايی او
كتابخانه را مرتب میكنم و به غزاله عليزاده و سهراب سپهری و نادر ابراهیمی و بيژن نجدی و سياوش كسرايی و بيژن جلالی و هوشنگ گلشيری كه همه در كنار هم نشستهاند صبح بخير میگويم. يادم میافتد كه همگی اينها رفتهاند .از كنار من گذشتهاند و به آخر خط رسيدهاند. باز هم لبخند میزنم و سوت میزنم و فكر میكنم آخر خط میتواند همين جا باشد كه من مینشينم تا جرعهای چای بنوشم. به سادهگی . به آرامی .
حاليا عاشق سرگشته فراوان دارد
كی سر و برگ من بیسر و سامان دارد
از من و بندهگی من اگرش عاری هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداری هست
ساعت ده است. ساعت مچیام را از دست باز میكنم. ساعت ديواری را بر میگردانم و ساعت كنار تختخواب را خاموش میكنم. چشمهايم را میبندم. لبخند میزنم و با صدای بلند میگويم دوستت دارم حتی اگر زمان هم تو را از من بگيرد .
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی روي تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دلآزرده و آزردهدل از كوی تو رفت ...
لینک ثابت یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 22:0  امیر |
من راه نمیدانم،
خدایت که میداند،
بگو به من سری بزند،
کار واجبی دارم...
لینک ثابت شنبه 5 فروردین1391ساعت 22:0  امیر |
برف نمي بارد.
سه شنبه بهار مي شود.
تو نيستي.
من، اسفند بر آتش.
لینک ثابت یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 22:0  امیر |
من امروز کجامو
تــــو امروز کجایــــــــــــــــــی
پشت این گریه
خالی شـــدن نیســـــــــــت
همه درد دنیا
یه شب درد من نیســـــــت ...
باز یه بغضی گلومو گرفته
باز همون حس درد جدایی
من امروز کجامو
تو امروز کجایــــــــــــــــــــی ؟
لینک ثابت سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 10:11  امیر |
برف اگر نباريده بود ديشب و امروز و امشب من هيچ نمي نوشتم. به خدايت سوگند هيچ نمي گفتم.
هيچ نمي نوشتم.
برف اگر نباريده بود نه به ياد در بسته مي افتادم و نه به جاي خالي قلم ها ... مي نشستم و ليوان سفالي پر از چاي را ميان انگشتان مي چرخاندم و به تاريكي پشت پنجره خيره مي شدم.
اما... برف باريده است. برف مي بارد. برف خود را به شيشه پنجره مي كوبد. آسمان سرخ است همان گونه كه تو دوست مي داشتي. باد مي وزد همان گونه كه من دوست مي داشتم.
مي بارد و مي وزد و من از كنار پنجره و برف و آسمان و كلمه مي گذرم چونان قطاري خالي و تنها به ياد مي آورم و رنج مي برم. تلخ مي شوم. تلخ تر و جان خاليم براي ساعاتي چند پر مي شود از تو و ياد تو كه زهر خاطرات را در من مي چكاني. قطره. قطره.
من مي گذرم از پشت شيشه ي مات و ابر بي صدا هق هق مي كند و هيچ باراني بر زمين نمي بارد تا سكوت شب بشكند. تنها برف است كه مي بارد. در سكوت همان گونه كه تو دوست مي داشتي و در آرامش همان گونه كه من دوست مي داشتم.
مي بيني؟
گاهي كافي ست فقط برف ببارد بي آنكه خبر كند. فقط از خواب برخيزم و كركره را با سرانگشتانت باز كنم و ببينم كه برف مي بارد. آن وقت موج سودا مي آيد و مرا با هر چه هست و نيست مي ربايد و مي برد.
گاهي به همين ساده گي ست.
برف مي بارد و به جاي آنكه سرما بياورد و بخشكاند و بپوشاند تنها تو را به ياد من مي آورد. گريز هم سودي ندارد.
هر چه بگريزم نزديك تر مي شوي. هر چه فراموش كنم بيشتر به ياد مي آيي.
مي دانم.خوب مي دانم.
براي همين است كه مي نشينم روي نيمكتي زير برف و حتي به چهره هاي شگفت زده ي عابران سرمازده هم نگاه نمي كنم. مي گذارم برف ببارد و مرا با خود ببرد تا هر جا كه مي خواهد و باز مرا برگرداند و وارهاند.
مي گذارم كه دوباره ساعتي پير شوم زير بار اين همه لحظه هاي باتو و بي تو كه آوار مي شود و تكه تكه رنگ بلور مي گيرد و بر سرم مي ريزد.
پس مي نشينم و به ياد مي آورم كه تو ...
نخستين بامداد من و تو . نخستين قدم زدن هامان، خنده هامان، و اشك ها و آرزوهامان
چه خوب به ياد مي آورم؟
من به ياد مي آورم هر چه را كه با تو بود و با من بود و بي ما شد. نبض تو كه زير پوست من مي زد و قلب من كه در دست هاي تو به تپش در مي آمد.
مي بيني؟
برف كه مي بارد من همه چيز را به ياد مي آورم.
برف كه مي بارد...
برف كه مي بارد چشمان من هم مي بارند ...
لینک ثابت جمعه 28 بهمن1390ساعت 21:50  امیر |
